خیلی جوان بودم و می توانستم به هیچ چیز فکر نکنم
در مهمانی پ غایب بود، پرسیدیم کجاست؟ خوب است؟ مادرش گفت درس دارد امسال کنکوری است. بحث کنکور درگرفت...
ا پرسید تو سال کنکور استرس نداشتی؟ ناگهان گفتم آخرین سالی که حالم خوب بود سال کنکور بود!
آن سال خیلی متمرکز بودم. خیلی منظم بودم. کلاس زبان را ادامه دادم کلاس موسیقی را هم رفتم البته به جای هفته ای یک بار، شد ماهی دو بار. اکثر مهمانی ها را می رفتم. و بسیار منظم درس می خواندم. با یک برنامه ریزی من درآوردی همه چیز و همه جای کتاب ها را می خواندم، حتی زیرنویس عکس ها را... و بارها همه را مرور کرده بودم تا روز کنکور.
همه کارها در نهایت نظم انجام می شد؛ خواب و ساعت بیداری و درس خواندن و استراحت کردن. آه آن 5 دقیقه استراحت بین هر یک ساعت درس خواندن یک مدیتیشن واقعی بود. روی تختم دراز می کشیدم، پنج دقیقه، به هیچ چیز فکر نمی کردم. خیلی جوان بودم و واقعاً به هیچ چیز می توانستم فکر نکنم... و اکنون با تلاش بسیار شاید بتوانم شاید نتوانم که به هیچ چیز فکر نکنم
اتاق من در کنج خانه بود، یک آپارتمان سه بر! و دو سمت اتاقم پنجره بود و انتهای خیابان کوه! برف و باران و آفتاب مهمان اتاقم می شدند و من پشت آن میز کوچک می نشستم و درس می خواندم و از اعماق قلب عاشق خودم بودم