تاریک و سرد است. ته چاه را می گویم.

در ظاهر همه چیز عادیست. خانه به موقع تمیز می شود. لباس ها شسته و بعد آویزان می شوند برای خشک شدن. تلفن های کاری پاسخ داده می شود. اقدامات لازم برای پرونده های جاری انجام می شود. وعده های غذایی آماده می شوند و خورده می شوند... اما درونم هیچ چیز سر جایش نیست

افکار از هزاران سو هجوم می آورند. من به چیزی بیهوده پناه می برم برای سرگرم شدن. برای گول زدن خودم. برای فکر نکردن، راحت بودن، آسودن.

افکار وحشیانه تر هجوم می آورند. می تازند، می غرند. بی دفاعم.

بهشت خود را در خواب می بینم