بیش از دو هفته است که بیمار هستم. آنفولانزای شدید یا کرونا. فرقی ندارد. تمام دیروز در خانه تنها بودم و با خود فکر می کردم دوباره خوب می شوم؟

خواهرم که حالم را می پرسید خیلی سوال پیچم کرد، آخرش گفت کرونا گرفته ای؟ با خودم فکر کردم شاید کرونا باشد، شاید فقط گلودرد و عفونت گلو و گوش و چشم و تب و سردرد و بدن درد نباشد، شاید ریه ام درگیر باشد. هر از گاهی هم قلبم تیر می کشد... دو سه روز هم درگیر کهیر و واکنش شدید آلزژیک بودم، التهابم تازه کمی بهتر شده.

به دوست دلبندم گفتم کلکسیون همه درد و مرض ها شده ام، قصد داشتیم با هم سفر کوتاهی برویم که من فعلا این طور افتاده ام، قصد داشتیم قرار کوچکی بگذاریم که حالم این طور شده است.... قصد داشتم کارهایی بکنم، موسیقی تمرین کنم... حتی نوشتن صفحات صبحگاهی فراموشم شده است...

احساس می کنم بیرون آمدن از این بیماری نیازمند نوعی شفای روحی است، انگار بدنم هشدارم می دهد کافیست، این غم و افسردگی را بیرون بران، چند هفته گذشته را در منفی ترین و تاریک ترین افکار و احساسات گذرانده ام و بیش از همیشه نیازمند شفا هستم. نیازمند تجربه ای شفابخش، مثل تابش گرم آفتاب، بخور گیاهان شفابخش و استراحت به معنای واقعی... آنطور که هیچ فکری بی اجازه ندود توی ذهنت.

شاید نوعی پرواز روح لازم باشد، انگار روحم در جایی اسیر موجودی زشت خوست، نیاز دارم یک درمانگر روحم را نجات دهد تا شفا یابم.

می دانم گرمای آفتاب و سرسبزی زمین که با بهار خواهد آمد شفابخش است، خودم را، جسم و روح و روانم را پیرایش می کنم تا آماده در آغوش کشیدن روح بهار شوم.