هوای گرم بهار مرا در بر می گیرد، ضعفِ بدنم را می پوشاند، با من مهربان است

کوشیده ام شادکامی گذشته ام را بازیابم، اما اکنون می فهمم که آنچه از دست رفته، گذشته است و غیرقابل بازگشت و تنها آن شادکامی که چشم به آینده داشته باشد قابل دستیابی است،

وقتی بسیار جوان بودم، در خواب بارها به ملاقات مجسمه مرمرین یک زن رفتم، در باغی سرسبز و زیبا با گل های سفید و گیاهان سبز. در آن باغ احساس سرخوشی بی نظیری داشتم و می دانستم که آن مجسمه بازتابی است از من، ساخته انتخاب ها و قدم هایی که در آینده برمی دارم. انگار در سکوت، نوعی گفتگو بین ما برقرار بود.

اکنون که زندگی به میانه رسیده و احتمالاً به پایانش بیشتر نزدیکم تا آغازش، تنها شادکامی ممکن را تلاش بی حد و حصر برای تراشیدن آن مجسمه مرمرین می بینم، در میانه زندگی که جسم و روحم در مواجهه با زشتی هولناک، بی شکل و فربه و خرفت شده، به مقداری انضباط و پایداری و مقدار بیشتری مهربانی با خودم/ آن مجسمه مرمرین نیاز دارم.