اینجا نوشتن کار غریبی است، در گذشته نوشتن وبلاگ کار رایج تری بود و آدم ها وبلاگ ها را دنبال می کردند. حالا اما هم وبلاگ نوشتن و هم وبلاگ خواندن کار غریبی ست. گاهی فکر می کنم با این کار دارم به گرمایش زمین کمک می کنم و کار بدیست، محتوای غیرضروری تولید کردن. کلا درباره هر چیزی وسواسی اخلاقی پیدا می کنم درباره اینکه آیا در حال تخریب محیط زیست نیستم؟ یا در حال زیر پا گذاشتن ارزش های بنیادین حقوق بشری؟ آیا داریم از انسانی استفاده ابزاری می کنیم بدون اینکه انسانیت او را محترم بشماریم؟ می دانید کسی که دائماً با خودش اینطور کلنجار می رود اصلا قفل می شود و نمی تواند فکر کند

یادم هست یک بار در وبلاگ قدیمی ام مطلبی درباره اعتراض نوشتم، خیلی کوتاه بود ولی به عنوان یک نوشته فلسفی کلی خودم حظ کرده بودم. کلا فکر می کنم فلسفه از آن چیزهاییست که خیلی مورد علاقه ام بوده و فراموشش کرده ام. نمی دانم چه چیزی باعث شده است که از خود واقعی ام، آن «خود»ی که دوستش داشتم فاصله بگیرم و بعد راه بیفتم در آدم ها یا چیزها یا کارهای بی ربط دنبال بازتابی از آن خود بگردم... انگار گم شده ام میان چیزهایی که مادر بودن، زن بودن به من تحمیل کرده اند، زندگی طوری پیش رفته است که هوایی برای تنفس باقی نمی ماند، همه آنچه دوست داشتم و می خواستم از من دور مانده است، طبیعت همواره حالم را بهبود می بخشید، جستجو در میان اندیشه های زنان، شعرهای زیبایی که سروده شده بود و سرودن شعرهایی که از اعماق جانم می آمد، چه حس شعفی برایم داشت، از آخرین بازی که شعری نوشته ام خیلی گذشته است. همیشه شعر را دوست داشته ام و اندیشیدن و نوشتن را. کلمه معجزه است.