روزهای بسیاری گذشته اند، آرام، بی صدا و بی وقفه، مثل صف مورهای پشت هم

باورم نمی شود که سالهای بسیار، بیش از ده سال، یازده سال، نزدیک بیست سال از آن روز، از آن دیدار/گفتگو/خداحافظی گذشته است

چقدر همه جیز برایم زنده شده است دوباره؛ شعرهایی که سروده م، ضرورت سرودن شعر، ضرورت نوشتن که برخاسته از آن میل شدید به نزدیک شدن، به حرف زدن، صمیمی بودن با او بود

نمی دانم برای آن میل دلم تنگ شده یا برای زنی که آن زمان بودم و برای رقصی که نقش شعرم بود در فضا، جستجوی هر روزه ام، ذهن مرددم، صدای آرامم و یا کلماتی که بیشتر روی کاغذ پیدایشان می شد

خرد حکم می کرد که آن احوال نمی توانست ادامه پیدا کند، روزی از روزها، در یک صبح لیمویی رنگ، در اویل روز، در آیین کوتاه صبحگاهی ام، در هنگام بررسی همه ابعاد زمان و جهان جلوی آینه، خیره به شمایل خودم در آن لباس دست دوز عجیب و غریبم، ناگهان حس کردم حفره ای درونم ایجاد شده، حس کردم سبک شده ام و آن حس سوگواری برای خداحافطی/سوگواری برای نرسیدن یا ناممکن بودن نزدیک بودن محو شده است و جایش حفره ای ایجاد شده و من سبک شده ام، خیلی سبک، مثل برگ های شکوفه ها در اوایل بهار ...