در روزهای گذشته دو اتفاق شگفت انگیز رخ داد، اینجا می نویسم که ثبتش کنم

اتفاق اول این بود که «س» را لحظه ای در خواب دیدم، بسیار ناراحت بود، پشت میزش نشسته بود. سرش را پایین گرفته بود و پیشانی اش را به دستش تکیه داده بود. پوستش قرمز و ملتهب بود و انگار تمام صورتش پر از کهیر بود. حالش را پرسیدم. سرش را کمی بالا آورد و گفت خیلی حالم بد است، خیلی... . فردا «س» سر کار نیامد و سراغش را که از رئیس گرفتم گفت واکنش آلرژیک داشته و تمام بدنش کهیر زده است...

اتفاق دوم را با دقت بیشتری یادم هست. چند روز بود از «ط» بی خبر بودم، مدام یادش می افتادم و نمی شد تماس بگیرم. آن شب، در خواب دیدم که ساعت 4:34 دقیقه است، بعد یادداشتی که روی تکه کاغذی نوشته شده بود را کسی دستم داد. روی کاغذ، کلماتی به انگلیسی و فارسی نوشته شده و امضا شده بود. مضمون نوشته دعوت به بازدید از گالری هنری بود. آگاه بودم. بلافاصله از خواب بیدار شدم. موبایلم را چک کردم و پیام «ط» را در تلگرام دیدم. تا 7 و نیم که بروم شرکت chat کردیم...

تجربه دوم به خصوص برایم شگفت انگیز بود