مدرسه ای که در آن درس می خواندم
من در یک مدرسه مذهبی درس خوانده ام فقط می خواهم توصیفش کنم یک مدرسه مذهبی نمونه دولتی در مقطع راهنمایی
کادر اصلی این جهنم یک ناظم بود که همزمان معلم دینی هم بود، بچه ها به او می گفتند جن! چون با چشم های از حدقه در رفته همه جا حاضر می شد و چشم غره می رفت بهمان، با دختر خودش البته خیلی مهربان بود، با ما ولی غر غرو و پر توقع بود و انتظار داشت کاردستی های فوق العاده برای نمایشگاه های مذهبی درست کنیم تا جلوی مسئول اداره افه بیاید و خودش را شیرین کند و امتیار بخرد برای مدرسه و خودش را برای مدیر عزیز کند
مدیر مدسه، یک زن حدوداً پنجاه ساله با اضافه وزن بالا و یک باسن بسیار بزرگ که باعث می شد چادرش در قسمت باسن 30-40 سانتی متر عقب تر بایستد و از کنار شکل یک مثلث ایستاده دیده می شد. او هم با دختر نازدونه خودش خیلی مهربان بود ولی برای ما طفلک ها مثل شمر بود. عادت های مضخرفی داشت از جمله اینکه اول هر ماه قمری باید سر صف اعمال واجب و مستحب آن ماه را برایمان توضیح می داد. ما دخترک های 11 تا 14 ساله در هوای یخ زمستان یا زیر آفتاب سوزان تابستان در حیاط می ایستادیم. او از داخل دفترش که زمستان ها شوفاژ روشن بود و گرمای مطبوعی در جریان بود و تابستان ها کولر آبی آن اتاق چهارگوش را مثل یخچال خنک می کرد- لای پنجره را مطمئن نیستم باز می کرد یا نه، من که اول صف می ایستادم چهره اش را خوب نمی دیدم- بلندگو را می گرفت دستش و شروع می کرد که به توضیح دادن اینکه چند تا صلوات بفرستیم چند متر در بهشت بهمان می دهند و فلان نماز را بخوانیم چه گناهانی بخشیده می شود و ... ممکن بود نیم ساعت حرف بزند بعد شروع می کرد به خواندن دعای مخصوص آن ماه که حداقل 5-6 دقیقه هم دعا خواندنش طول می کشید آخرش هم لحنش را ملتمسانه و متضرعانه می کرد که مثلاً چه عبد عبیدیست... یک بار یادم هست که زیر آفتاب عرق می ریختم و می دیدم که در اتاق خنکش وراجی می کند از پشت بلندگو و من هر لحظه از او متنفرتر و متنفرتر می شوم، از خودخواهی اش، از بی توجهی اش و از ناتوانی اش در همدلی و درک انسان های دیگر؛ کودکان بخت برگشته ای که در مدرسه ای که او مدیرش بود ثبت نام شده بودند...
ادامه دارد