.
هر دو، خانه را بیشتر دوست داریم. با آن مهربان تریم. در این یک هفته بی وقفه کارهای عقب افتاده خانه را انجام داده ایم. برخی اشیا که باید تعمیر می شدند، شدند. قفسه ها و کتابخانه ها مرتب تر شده اند. به طرز عجیبی به این فکر می کنم که این خانه بسیار مهربان و زیباست، و اگر قرار باشد دیوارش فرو بریزد باید در بهترین و زیباترین حالتش باشد. با خودم فکر می کنم یکی از همین نیمه شب ها شروع می شود. از دروازه جهنم رد می شویم. آن وقت هر لحظه تداوم زندگی فقط یک شانس است که نمی دانی از داشتنش خوشحالی یا شرمسار. زندگی معنایش را از دست می دهد. طوری که بعد از هر بمب، هر انفجار، از زنده ماندن خودت شرمسار می شوی. طوری که هر لحظه از اینکه بلایی سر فرزند دلبندت بیاید به خودت می لرزی. از تمام فکرهای زیبا و رویاهایش برای آینده به خودت می لرزی. از سفاهت و حماقت آنها که بر طبل جنگ کوبیدند و دلشان را خوش کردند به پ. دلت به هم می خورد.
من که هیچ گاه دلم خانه هیچ کینه و نفرتی نبود، تا آخرین لحظه زندگی ام از همه کسانی که طرفدار جنگ و پ بوده اند، بیزار خواهم ماند.